تبلیغات
دلـم گرفتــه...دلــم عجیــب گرفتــه...خیــال خـواب نـدارم - لحظه ای در خواب و رویآ

دلـم گرفتــه...دلــم عجیــب گرفتــه...خیــال خـواب نـدارم

جـاده احساس : به نـوشتن که عـادت کنی حرف زدن از یادت می رَوَد

لحظه ای در خواب و رویآ

با اَبــروهایی دَرهَـم و لب و لوچـه ی آویــزان ,

سَـربنــدی را که دور سَـرَم بستــه ام محکَـم می کنـم

و همیـن طــور که مشغــول ِ کـار کردنـم زیـر لب زمزمـه می کنـم :

خستـه ام از کَدبـانو بــودن , خستـه ام , خستــه ؛

صِــدایَت را از پُشـت ِ سَـر می شِنَـــوَم که صِــدایَم می زَنـی

بـانو جان ؟! دِلبَـر جان ؟!

غُـر زدن به آن صــورت ِ قَشنگتـان نمی آیــد تَصَـــدُقـت !!!

باز کـن آن اَخـم های ِ دَرهَـم وُ بَرهَمَــت را !

گوشـه چَشمـی نازک کنـم وُ رویَـم را بَرگَــردانَم

و تـو بی تــوجه به اَخــم هایَم ,

دو اِستکـان چای ِ داغ بریــزی وُ بُگـذاری روی میـز ؛

و همـان طــور که مشغــول کـار کردنـم ,

خــودت را به مـن نزدیک کنی وُ دسـت هایت را دور ِ کمــرم حَلقــه کنـی

و همـان گــونه که حَلقــه ی ِ دَستـانت تَنگ وُ تَنگ تَر می شـود

بوسـه ات روی گَردنــم مَکثــی کنــد برای اَبَــد ؛

بایـد چیـن های ِ روی ِ اَبـروهایَم دیــوانه باشنــد

که از این لحظـه به بعـد بخواهنــد اَخـم بِمــانند !

مَگـر می شـود به راحتـی از آغــوش و بــوسه های ِ تـو گذشـت ؟!

سَـرَم بی اختیـار به سـوی ِ تــو بَر می گَـردَد

و لب هـآ و لب هـایِمان ...

و سَـربَنــدی که آرام از روی ِ سَـرَم سُـر می خــورد وُ روی ِ زمیــن می اُفتـد

و پیراهنـی که دُکمـه هایَش تا نیمـه باز شـده ؛

چـای سَرد شـد دختـرم !

چـای سَرد شـد دختـرم !

با این صِــدا از این خـواب وُ رویـا بیــدار می شــوم

در حالـی که با اِستکـان ِ چـی ِ در دستـم

به نقطــه ای دور خیــره شــده ام

و با خـود فکـر می کنم مـن از کَدبـانو بـودن که نـه !

مـن از این عـادت به بی عشــق زندگـی کـردن

خستـــه ام , خستــــه ...





طبقه بندی: نوشته های رویایی،
[ 20 تیر 97 ] [ 23:10 ] [ فاطیما ] [ مسافر احساس() ]

نمایش نظرات 1 تا 30