تبلیغات
دلـم گرفتــه...دلــم عجیــب گرفتــه...خیــال خـواب نـدارم - مثلا مـن مثلا تـو

دلـم گرفتــه...دلــم عجیــب گرفتــه...خیــال خـواب نـدارم

جـاده احساس : به نـوشتن که عـادت کنی حرف زدن از یادت می رَوَد

مثلا مـن مثلا تـو

مثـلا مـن مثـل دختــرهای قدیمـی

مـــوهایم را فُکُلــی درسـت می کــردم ؛

سُرخـابی به لب هـایم می زدم ؛

چـادر گُـل گُلـی ام را سَـرَم می کــردم ؛

از کوچـه یِمان که اتفاقــا از سَـر ِ اتفــاق

خانـه ی شمـا هـم در آن بـود رَد می شـدم

مثـلا تــو مثـل مـردهای ِ آن دوران سَـر کوچــه ایستـاده بـودی ؛

زنجیــرت را دور ِ انگشتَــت می چَرخــاندی

و تا مـرا می دیــدی

یَقــه ی پیراهَــن سفیــدت را مرتـب می کـردی

کُلاهَــت را صـاف می کـردی

و لونگـَـت را دور دستــت می بستــی!

نگاهـم می کــردی امـا حــرف نمـی زدی!

مثـلا مــن از دور زیـر چشمـی نگاهـت می کـردم

و وقتـی به تــو می رسیــدم

سَـرَم را پاییــن می انداختــم و مــی رفتــم ؛

و تــو همچنـان ایستــاده ای وُ مـرا از پشـت سَـر نگـاه می کنی!

مثـلا مـن به سبـزی فـروشی اِسمـال آقـا مـی رَوَم

ده کیلــو سبـزی آش می خَـرَم

تا برایِ نَـن جـون که سـه روز اسـت که به زیارت آقـا امـام رضـا رفتـه

آش ِ پشـت ِ پــایی درست کنـم!

موقـع برگشتــن، هر چـه چشـم می چرخـانم تــو را نمی بینــم!

به خــانه مــی رَوَم ؛

سبــزی ها را تــوی حیــاط ِ بزرگِ خـانه مان

که پُـر از درخــت های آلبــالو و گیـلاس و زَرد آلـوست

و حــوضچـه ی کاشی کـاری اش پُر از مـاهی های قرمـز اسـت ,

می شـویَم و خُــورد می کنـم ,

و با کمک ِ مـادر جـان آش را بـآر می گُـذارم ؛

مثـلا تـــو با لــوتی هـای ِ محــل

همـان رفیــق های شِـش دانگــت

به قهــوه خانــه ی سِــد رضــا مـی رَوی

آنهـا می گـویند و می خندنــد

امـا تــو ساکــت نشستــه ای وُ در فکــر فــرو رفتــه ای

جَمـال چشمکی را حَوالـه ی کمـال می کنـد

و با اَبـرو اشـاره ای به تــو می کنــد و می گـویَـد :

بچـه ها ! به گُمــانم داداش ِ مـان عــاشق شـده!

با صـدای خنــده های بلنــدشان به خـودت می آیـی

و خـودت را جمـع و جــور می کنـی

چشـم هایت را از نگاهشـان مـی دُزدی

و به بهـانه ای از قهــوه خانه بیــرون می زنـی

مثـلا مـن آش پشـت پـایم جــا افتــاده

و با کمک ِ مــادر جـان

آنهـا را تــوی کاسـه های چینـی گـل ِ سُرخـی ِ مان مـی ریزیم وُ

پخــش می کنیــم!

چـادر گُـُـل گُلـی اَم را سَـَرم می کنـم ؛

کاســه ی آش را بَر می دارم

دَم درِ خانـه تان می ایستـم و دَر می زنَـم

مثـلا تــو صـدای دَر را می شِنــَوی و باز می کنـی

نگاهــت که به مـن می افتــد

با دسـت پاچـه گی سـلام می کنـی

و کاســه ی آش را از دستـانم می گیـری و تشکــر می کنـی

مـن هم نــوش ِ جـانی می گویــم و می رَوَم

که صـدایم می زنـی بـایستَم تا ظرفــش را بیــآوری!

مثـلا مـن قنـد تـوی دلـم آب می شــود

از اینکـه اسمـم از زبـان تــو شنیــده شـد

بــِرَوی ، و وقتـی می آیـی ببینــم که

چنـد شاخـه نَبـات تــوی کاسـه گذاشتــه ای!

و همـان گـونه که سَـرَت پاییــن است بگویـی :

حـاج خــانم که از زیـارت آمدنــد حتمـا با خانـوم جـان و آقــا جـان

بـرای زیـارت قبـول خدمـت می رسیــم

مثـلا مـن

قلبـم چنـان تُنــد بزنـــد و از قفسـه ی سینــه ام بیــرون بزنــد

که نفهمـم چطـور گفتــم

قدمتــان روی چشــم،تشــریف بیــآورید ....





طبقه بندی: پریشان نویسی هام،
[ 20 خرداد 97 ] [ 18:00 ] [ فاطیما ] [ مسافر احساس() ]