تبلیغات
دلـم گرفتــه...دلــم عجیــب گرفتــه...خیــال خـواب نـدارم - عشـق های ِ قدیمـی

دلـم گرفتــه...دلــم عجیــب گرفتــه...خیــال خـواب نـدارم

جـاده احساس : به نـوشتن که عـادت کنی حرف زدن از یادت می رَوَد

عشـق های ِ قدیمـی

عشــق هـم , عشــق های ِ قدیمــی

از آن عشــق های خیلی خیلی قدیمـی که وقتـی بِهِشان فکـر می کنـی

یا در کتـاب ها می خــوانی وُ در فیلــم ها می بینـــی ِ شان

دلت قَنــج می رَوَد برایشـان ؛

کاش تــو از آن عشــق های ِ قدیمــی باشـی ,

که جـا مـانده از آن زمـان , برای مــن

برای منـی که جا مـانده ام از آدم هـای ِ این زمان برای ِ تــو ؛

فکـرَش را بُکُـن !

مثـلا مـن دختــر ِ پادشـاهی بـودم که در قصــر ِ بزرگ ِ پــدرش ,

دل از تمــام ِ سَــران و وَزیــران رُبــوده بـود ,

و زیبـایی اش شُهــره ی شهــر شــده بـود ؛

از آن پـرنسس های زیبـا , امـا سـاده ,

که ثـروتش باعــث ِ فَخــرَش نمی شــد

از آن پـرنسس ها که بَر طبــق ِ اصـول  و اجبــار

بایـد به همسـری ِ ثروتمنــد ترین وزیــر دَر می آمـد

و تــو آن شوالیـه ی وفــادار

که هـر گاه در قصــر نگاهمـان دَرهَـم گِـره می خـورد

دل و جانمـان تا فلک و الافلاک ِعشــق , به پــرواز دَر می آمـد ؛

از آن پـرنسس ها و شوالیـه ها ,

که تنهــا می توانستنــد با نگاهشـان حـرف بزننــد ؛

یا وقتـی دلشـان برای هـم تنگ می شـد ,

دسـت خطـی می نوشتنــد وُ به نَدیمـه هاشان می دادنـد تا به دِلــدارشان برســاند ؛

و هَـر از چند گاهـی که حَــواس ِ دختـرکان فضـول قصـر

با سِکـه های اَشـرافی ای که بینشـان پخــش می شـد , پَـرت می شــد ,

در باغ ِ سبــز ِ پشــت قصــر قـرار می گذاشتنــد

و دقــایقی را دسـت در دسـت و خیــره به چَشــم های هـم

به عشــق می گذراندنـد ؛

و یک روز , یک روز ِ خیلـی خیلـی تلــخ , پــدر صدایم می کـرد

و از ازدواج مــن با وَزیــر کار دُرُستَــش می گفــت ؛

از اینکـه هفــت روز تا جشــن ِ عروسـی ِ مـن باقــی ست

و مـــادر از جواهــرات و پـارچه های درجـه یکـی که

برایم از هنـدوستان سفـارش داده بود حـرف می زد !

دنیـا روی سَـرَم خــراب می شــد ,

به هر زبـانی برایشـان توضیــح می دادم که او را نمی خواهــم

قبــول نمی کردنـد ؛

مـرا در اتــاقم تا روز عَقـــد حَبـس می کردنــد

روز و شــب می گـریستم و میـان هـر قطـره اشک

عشــق و رویــای با تـو بـودن بـود که

از گونـه هایم سُـر می خــورد وُ روی سینـه ام می ریخـت

به وسیلـه ی نَدیمــه ام تـو را از این اتفــاق آگـاه می کـردم

دسـت خطــم را که می خـواندی دنیــا روی سَـرَت خـراب می شـد ؛

دسـت خطـی می نوشتــی و مـرا به آرامـــش تَرغیــب می کـردی

به اینکـه آن شـب می آیـی و مـرا از آن ِ خــود می کنـی

این هفـت روز به انــدازه ی هفــت سـال برایـم می گذشــت

و بالاخـره بعــد از روزهــا و شـب ها گریستــن و دلتنگــی

آن شـب نَحــس از راه می رسیــد

تمـام خَــدَم و حَشَــم به خدمتــم در می آمدنــد

لباسـی سپیـد بَر تَـن , تـاجی از گُل بَر سَر

سُرمـه ای بَر چشـم وُ سَرخـابی بَر گونـه هایم ؛

با هر قَــدَم به او که نـه ! به مرگــم نزدیک می شـدم ؛

و در دل از خـدا می خواستــم که تــو زودتــر از راه برسـی

خطبـه ی عقــد را آغــاز می کردنــد ,

مُــدام  حَــواسم به تـو بود که کـی می آیـی !

و ناگهــان وسـط ِ خطبـه ی عَقــد سربــازی پیـش پــدر می رفــت

و دسـت خطـی را که پادشــاه ِ سرزمینــی دیگـر

با این ضمیمــه که وَزیــر یک خائـن اسـت را به پــدر مـی داد

و آن خائـن وقتـی متوجـه ی حـالات مشکـوک ِ پـدر و اطرافیـان می شـد

مـرا سمـت خـود می کشیــد وُ

خَنجــری را روی شاهرگ ِ گردنـم می گـذاشت

و با فریـاد اینکـه اگـر نزدیک شویـد او را خواهـم کشـت ,

از قصــر دور می شـد ؛

از تـرس لال می شــدم وُ , از زندگی ناامیـد

که ناگهــان فریـاد وَزیــر را زیـر گوشـم می شنیــدم

و خَنجــری را که ارام از روی گردنـم بَر زمیـن می افتــاد

بَرمی گشتــــم , تــو را می دیــدم

زره پــوش و خَنجــر به دسـت !

که خَنجــری دیگـر را در گلـویش فُـرو بُــرده ای ,

و او که , روی زمیــن افتــاد و مُــرد

باز هـم نگاه هـامان دَرهـم  گِــرِه می خــورد ؛

امـا این بار با اشک و تـرس ؛

صــدای پــدر را می شنیــدم که به سمتــم می دویــد

و مـرا در آغــوش می گرفــت ؛

در آغــوشش می گریستـم , می گریستـم , می گریستــم

و ناگهــان از هـوش می رفتــم ؛

چشـم که باز می کردم مـادر را می دیــدم و پــدر را ,

و تـویی که دیگـر یک شوالیـه ی وفــادار که نـه ,

مُعتَمــد ترین فَــرد پــدری ...؛

لبخنـدی پیشکـش ِ چَشـم هایت می کـردم به پاس جسـارت و شجـاعتت

لبخنـدی پیشکشـم می کـردی به پاس عــاشق بودَنَـم

نگاه های پـدر امـا , از مـا دور نمی شــد ؛

و لبخنـدش .. و لبخنـدش ...

آه لبخنـدش که امضـای این عشــق بـود ؛

می بینـی؟! مـن حتـی در رویـاهـا و خیــال هایم هم ,

چُنیـن عشقـی می خواهــم !

عشقـی که رضایت پــدر و مـادر گوشــه ی تـور ِ سپیــد ِ سَرَم

و جســارت تــو پُشــت ِ علاقـه ات باشـد ؛

راستـی ؟!

اگـر آن وزیــر خائـن نبـود چـه؟!

تــو پایان این رویـای عاشقــانه را چگـونه به پـایـان می رساندی؟ !

یـادت باشـد پـایان ِ این رویـای ِ عاشقــانه

جـور ِ دیگری هم می توانسـت باشـد , جـز فــرار !

مـن از مـرد هایی که جسـارت عــاشقی ندارنـد بیــزارم ؛

روزی اگـر مـرا یافتـی و دل و جـانت را رُبـودَم

یـادت باشـد پادشـاه قلب من پــدر اسـت و تـو قهرمـان مــن

لایـق قهرمـان بـودن نبـودی اگـر ,

دوست داشتَنَـت را حَــوالی ِ دل ِ مـن , پَــرت نکن

که این دل چُنیـن عشقـی را هرگـز  نمی خواهَــد ...





طبقه بندی: پریشان نویسی هام،
[ 10 شهریور 96 ] [ 03:00 ] [ فاطیما ] [ مسافر احساس() ]

نمایش نظرات 1 تا 30