تبلیغات
دلـم گرفتــه...دلــم عجیــب گرفتــه...خیــال خـواب نـدارم - دختر صَحـرا - پسر کَدخُـدا

دلـم گرفتــه...دلــم عجیــب گرفتــه...خیــال خـواب نـدارم

جـاده احساس : به نـوشتن که عـادت کنی حرف زدن از یادت می رَوَد

دختر صَحـرا - پسر کَدخُـدا

کاش آن سـوی ِ ایـن تلخـی ها

جـایی بـود , سبــز , بِکـر , عجیــب

آن وقــت دل می دادم به سبـزی اش

و فــرار می کـردم از این شهـر لعنتــی

نگه دار ایـن قطــار را

مـن همیـن جـا وسـط ِ این جــاده ی سبــز پیــاده می شَـوَم

مـن اینجـا کارهـای زیـادی دارم

فــردا با طلــوع آفتـاب قـرار ملاقـات دارم

بایـد با چَشـم هایش مشـاعره کنم

بعـد از آن بایـد با گل ها و درختـان

یک دل سیــر درد و دل کنم

و وقتـی خورشیـد خانـوم وسـط آسمـان پیدایَــش شـد

بُقچـه ام را باز کنم و لُقمـه های نان و پنیــرم را بخــورَم

و کیف کنـم از این هَــوا

بعـد زیر درخـت گیـلاس خوابـم بِبَـرَد و خـواب های رنگی ببینـم

عصـر وقتـی بیــدار شُـدَم

دامـن چیـن چیـن و گـُـل گـُلـی ام را

با آن پیرآهَـن صــورتی ِ یقـه باز بپـــوشَم وُ

مــوهایم را دسـت ِ بـاد دهــم وُ کمـی با اوعشــق بازی کنم

و بعــد پـاهـایم را در آن برکـه ی ِ پاییــن تَپـه بشـویَم

بعـد یِکهـو پایَـم سُر بخـورد و بیُفتَـم تـوی آب

و هـای هـای بخنـدم از افتـادَنَم

با آن لباس هـای خیسـی که به تَـنَـم چسبیــده

پا برهنـه بِـدَوَم تا مزرعــه ی آفتـابگردان ها

کلاه مترسَک را بَـردارَم و سَـر ِ خـود بگـذارم

و یک پایم را بالا بگیـرم وُ مترسک شَوَم

بعـد به یک دقیقــه نکشیـده بیُفتَـم و بـاز هـای هـای بخنــدم

و آن زمان که پخـش زمـین شـده ام

چَشمم به پـوتین هایی ِ گِلی ِ یک مـرد بیُفتَـد

که به مـن نزدیک می شوَد وُ دسـت هایش را به سمتـم دراز می کنـد

نگاهَــش کُنـم ,

و او به زور جلــوی ِ خنــده اش را بِگیـرَد !

بلنــد شَــوَم از زمیـن , بـدون آنکه دستــش را بگیـرم!

لبخنـد زَنَـد و با لَحـن شیطنـت آمیـزی بِگـوید :

لبـاس هـایت خیـس شده !

بیـا در کلبـه ی من لباس هـایت را عـوض کن,سرمـا می خـوری!

نگاهــش کنـم و بگـویم نمی خواهـم ممنـون پسـر ِ کَدخُــدا!

بعـد بـی خداحـافظی از کنـارش رَد شَــوَم

و همیـن طور که دارم می رَوَم صــدای خنــده هایش را بشنَــوَم

بایستـم و بَرگـردم سَمتــش و با ابروهای دَرهَـم کشیــده بگـویم :

خنـده داشــت؟!

و او باز هـای هـای بخنــدَد و بگـوید :

اگـر مـن  پسـر کَدخُــدا باشـم پــس تــو هـم  دختــر ِ صحـرایی ! نه؟!

خنــده ام را جمـع و جــور کنـم و بَرگـردَم و راهـم را ادامـه دَهَــم ؛

و در همـان حالی که دارم مـی رَوَم بگـویَم :

هـر که می خــواهی باش , اصـلا به مـن چـه!

فقـط دیگـر دور و بَـر ِ مـن نیــا

و صِــدایش را بِشنَــوَم که می خنــدَد وُ می گـویَد :

دختــرِ سَرکــش ِ گُستــاخ !

همـان طــور که دارم می رَوَم

و از مـزرعه ی آفتــاب گردان دور می شَــوَم

می خنــدَم و زیـر ِ لـب می گـویَم :

پـسر ِ پـروووی ِ نَچَســب !

راه بِــرَوَم وُ راه بِــرَوَم تــا بِرِسَـم به دشـت گــل ها
بچرخـم , برقصـم, و خـود را میانشان پَـرت کنـم
دستـه ای از آن ها را بچینــم و با آن تـاجی از گـُـل درسـت کنم وُ
بَر سَـرم بگــذارم
بعـد تا پاییـن دشـت بِــدَوَم وُ
پایم لیـز بخـورد وُ تا پــایین تپـه غلـت بخــورم
هِـی غــلت بُخـورَم , هِــی غلـت بُخـورَم
و مثـل فیلـم ها هیــچ بلایی سَـر ِ تـاج گُلم نیـایَد
و درسـت در یک جـای همـوار از حرکـت بایستَـم
و با تمـام ِ آرامشـم غــروب را تماشـا کنـم
آخ که چـه کیفـی دارد ایـن آرامــش!
دَر گیـروُ دار ِ ایـن لحظـــه ها
آن قَــدَر مَحــو شَــوَم که غــروب را به شب برسـانم
و شب زیـر سقــف ِ ایـن آسمــان
آن قــدر با ستـاره ها حـرف بزنـــم که خوابـم بِبــَرَد
و صبـحَش وقتــی که چشـم بـاز کنـم
خــودم را در کلبـه ای گـرم بیــابَم
و چشــم هایی که به مـن خیــره شـده
سراسیمــه بلنــد شـَوَم وُ
با اَخـم و صــدای خـواب آلــود داد بزنــم :
مـن اینجـا چـه می کنـم پسـر ِ کَد خُــدا ؟!
مگـر نگفتــم دور و بَرِ مـن نیـا ؟!
خــودش را به مـن نزدیک کنـد وُ در گوشـم بگویــد
عصبــانی که می شـوی جذاب تر میشــوی دختــر صحــرآ!
دستــانم را بلنــد کنـم تا کِشیــده ای نثـارَش کُنَـم
و او دسـت هایم را بگیـرد و بگـوید
اینجـا سرزمین من اســت
و تــو بی مجــوز وارد سرزمیــن مـن شـدی
زیـن پـس تـو اسیــری و دَر بنــد ِ مــن !
دسـت هایم را از دسـت هایش آزاد کنــم وُ
بخنــدم وُ بشینــم روی آن صندلی ِ چــوبی
و در کمـال ِ خونسـردی بگـویم تَوَهُمـاتت بالا زده !
قُـرص هایت را خــوردی؟!
نزدیک شـود و مـرا از صنــدلی بلنـد کنـد
به دیـوار بچسبـاند و در حصـار ِ آغوشَـش کشـد
زُل بِزَنـد در چشــم هایم و بگـویَد
تَوَهُمـاتم نـه ! تَـب عاشقـانگی هایم بالا زده!
عــاشق دیوانگــی هایت شــده ام
عــاشق خــود ِ خــودت
با مـن ازدواج می کنــی؟!
قلبـم تُنـد بزنَــد و زبــانم از حرکـت بایستـد
و قبـل از اینکـه بخواهَـم حرفــی بزنــم
بوســه اش روی لب هایم کار را تمـــام کند...
از استـرس دسـت هایم یَـخ کنَـد وُ
از خجالــت گــونه هایـم سُـرخ شَــوَد !
از کلبـه بیـرون بزَنَـم و تـا پاییــن آن سراشیبـی بِــدَوَم
به ریـل قطـاری که
آن روز بُقچـه به دسـت از قطــارَش پیــاده شُدَم خیــره شَوَم
و زار زار بِگِریَـــم
دسـت هایـش را روی شانــه ام حـس کنـم و برگـردم سمــتَش
با چشــم های خیــس و بـارانی به سینــه اش بکـوبم
و با فریــاد سَــرَش داد بِزَنــم :
مـن از دوسـت داشتــه شـدن و دوسـت داشتــن ِ
آدم های ِ آن شهــر ِ لعنتـی به اینجــا پناه آوَرده ام
عاشقـانگی هایت را بَـردار و بُــرو !
خَـم شَــوَد وُ صــورتَش را به صــورَتم نزدیک کنـد
و در گوشـم بگـویَد می دانـم دختــر صحـرا , می دانــم !
آرام  باش ...
مـن هـم مثـل تــو ,
از آن شهــر ِ لعنتــی و دوسـت داشتــن هایی که همه اش عـذاب اسـت
به اینجـا پنــاه آوَرده ام
در سرزمینــی که تنهــا ساکنیــنَش مــن هستـم و تـــو
پنـاه ِ بی پنــاهی هـایت می شَـوَم!
پنـاه بی پنـاهی هایَم می شَـوی؟!
و مـن نَفَهمَــم که چطــور شد وُ چگــونه
فقــط در آغــوش کِشَمَـــش
و هـر دو در آغــوش هَـم  زار زار بِگرییــم
مـن کارهای زیــادی دارم
بُـــرو ...
مـن دیگـر به آن شهـر باز نمی گرَدَم ....

# دلنوشته های من / فاطیما




طبقه بندی: پریشان نویسی هام،
[ 14 خرداد 96 ] [ 14:09 ] [ فاطیما ] [ مسافر احساس() ]

نمایش نظرات 1 تا 30