تبلیغات
دلـم گرفتــه...دلــم عجیــب گرفتــه...خیــال خـواب نـدارم - آبی ِ عشـق

دلـم گرفتــه...دلــم عجیــب گرفتــه...خیــال خـواب نـدارم

جـاده احساس : به نـوشتن که عـادت کنی حرف زدن از یادت می رَوَد

آبی ِ عشـق

از یک جـایی به بعـد فقـط نگاه می کنـی

از یک جـایی به بعـد

می نشینـی و با پوزخنــد به این روزگـار ِ وامـانده خیــره می شـوی

و آرام در گـوشـَش می گـویی

ایـن تـــــو و این زندگـی ِ مـن

به درک که آرزوهــایم محـال مانـد

به درک که رویـایای ِ شیرینـم میان ِ نوشتـه هایم جـان داد

به درک که آدم هــا سـادگیم را زیر ِ پـاهـاشان لِه کردنـد

به درک که آسمـان انــدازه ی دوسـت داشتـن هـایم ستـاره نداشــت

به درک که کافـه های پاییــز

هیــچ وقـت برای ِ مـن صندلـی نداشـت

هر کـاری از دستـت بَر می آیـد ,

برای ِ نابــودی ِ ایـن " مــن "  انجـام بـده

از یک جـایی به بعـد دیگـر نمی ترسی

سکـه ی زندگـی را به بالا پَرت می کنـی

و قبـل از به زمیـن افتـادنش , قبـل از شیـر یا خـط بـودنـش

قَـدَم بَر می داری ؛

دیگـر مهـم نیسـت چه اتفـآقی در حال ِ وقــوع ست

شـاید به خـودت شــانس ِ دوبـاره ای دادی

شاید دوسـت داشتـی , شـاید عاشـق شـدی

شـاید در پس ِ همیـن قــدم ها , همیـن انتخــاب ها

همیـن بـی محـابـا جلـو رفتـن ها , خوشبختــی را یافتــی

و آن اِتفــاق ِ خـوب وسـط زندگـی ات ,

میـان ِ بی حوصلگـی ها و خستگـی هایت اتفــاق افتـاد

و یا شـاید باز شکستـی ؛

شـاید زندگـی برای همیشـه تعطیـــل شـد

و دَردی دیگـر میـان ِ دَردهـایت تکثیـر شـد ؛

از یک جایی به بعـد بایـد رفـت و دل به جـاده سپُرد

ایستـادن دیگـر دَردی را دوا نمی کنـد !

از یک جـایی به بعـد

از اَفکـارِ منفـی ات به آدم هـا و بازی هـایشان خستـه می شـوی

تا کــدام پاییــز تنهـایی؟! تا به کی بی اعتمــادی ؟! تا کدامیـن مرثیـه اشک ؟!

از یک جـایی به بعـد یک طــوری می شـود دیگـر!!

یا به تــو بـرای هــوس هایش نزدیک می شــود

و وقتـی از تـو چیــزی غـیـر از آن دیـد می رَوَد دنبـال کسـی دیگـر

دنبــال ِ کسـی که با او هـــوس هایش را اِرضـا کنـد

یا احـساسش او را به سمــت تـو می کشـاند

و دلباختـه ی ِ مهربـانی و احسـاس ِ پاکت می شـود

و یک حـس ِ زیبـا از دوستـی به دوسـت داشتـن

و از دوسـت داشتـن به عشـــق می رسـد

و یا شـاید به تا ابــد عاشقــانه زیستــن ؛

شــاید هـم تَه ِ این قصــه چیــزی جـز فـراق نبـود !

از یک جـایی به بعـد بالاخـره یک اتفــاقی می افتــد دیگـر !

مهـم تــو هستـی و چگـونه تـا کـردنت

مهــم تـــو هستــی و ایمــانت به آن یگـانه هستــی ِ بی همتــا

مهــم تــــو هستـی و صـــدای ِ صـداقت ِ  قلبت

از یک جـایی به بعـد تکیـه می دهـی و رَهـا می کنی خــود را ؛

از یک جـایی به بعـد

دیگـر حوصلـه ی ِ فکـر کـردن و ترسیــدن و ایستـادن را نـداری

آخــرَش یک جـــوری می شـود دیگـر !

و به قــول مـادر

مــادامی که دلـی را به بازی نگرفتــه باشـی

با دل و قلـبت بـازی نخواهــد شـد

و مـن فکـر می کنــم از یک جـایی به بعـد بـاید دویـد

باید دَویــد و خـدا را وادار به دویـــدن کـرد

وادار به معجـــزه ای که هـم قَد  ِ دل و احســاست باشـد

معجــزه ای به رنگ ِ آبـی ِ عشــق ... 





طبقه بندی: دل نوشته هایم،
[ 18 مهر 95 ] [ 00:10 ] [ فاطیما ] [ مسافر احساس() ]

نمایش نظرات 1 تا 30