تبلیغات
دلـم گرفتــه...دلــم عجیــب گرفتــه...خیــال خـواب نـدارم - کاش جایی بود آن دور هــا

دلـم گرفتــه...دلــم عجیــب گرفتــه...خیــال خـواب نـدارم

جـاده احساس : به نـوشتن که عـادت کنی حرف زدن از یادت می رَوَد

کاش جایی بود آن دور هــا

گـاهی بایـد خــودت را بَر داری و بِرَوی جـایی دور

آن قـدر دور که صــدای ِ دوسـت داشتـن ِ هیـچ کسی

روی ِ مــوجِ دلـت نَیُفتَــد ؛

کـاش آن دور دسـت هـا جـایی بـود سبـز , دِنـج , آرام !

آن وقــت دست ِ دلـم را می گرفتـم و

از این شهــر و آدم هــایش دور می شـدم

کلبـه ای می سـاختم از مهــر

خِشــت به خِشــت َ ش از آرامــش !

صبـح ها چشــم هایم را به روی خورشیــد باز می کـردم وُ

با لبخنــد ِ آفتابی اش بیــدار می شُـدم ؛

صــورتَم را در آبی ِ چشمــه می شُستـم

و زیرِ درخت ِ گیلاس می نسشتـم وُ

بُقچـه ام را باز می کـردم و قُرص ِ نـانی می خــوردم ؛

و کمـی بعد همـراه ِ زنـان , به خوشـه چینـی ِ گنـدم ها می رفتـم ؛

و دامـن ِ پُـر چینـَـم را مَسـت می کـردم از عطـرِ گنـدم ها ؛

عصـرها , آغـــوشم را ارزانـی ِ دشـت ها می کـردم

و تا سراشیبـی ِ آن برکـه ی کوچک ,می رقصیـدم و پای می کوبیـدم ؛

و حَــوالی ِغــروب تا کلبـه یِ چوبـی اَم ,

دسـت در دسـت ِ پروانـه ها می دویــدم ؛

و شبـآنگاه رو به آسمـانی باز با ستـاره ها حـرف مـی زدم

و برایشـان با گیســوانی پریشـان

که روی پیرآهـن ِ یقـه باز ِ گـل گلی ام ریختــه ,

دلبـری می کردم وشعـر می گفتـم

و آنها با چشمک زدن هـایشان بــوسه بـارانم می کردنـد

بی شک زندگـی در آن کلبــه وُ

عشـق بـازی ِ مـن با دشـت ها و آسمـان و ستـاره و خـورشید

لذت بخـش تَر از بـودن با آدم هــایی بـود

که دوست داشتـن هاشان دروغِ زیبــای ِ این زندگـی ست ...





طبقه بندی: پریشان نویسی هام،
[ 2 خرداد 95 ] [ 01:00 ] [ فاطیما ] [ مسافر احساس() ]

نمایش نظرات 1 تا 30